آخرين سفر


 





 
قدم هايش را آهسته بر مي داشت. از گوشه در، نگاهي به اتاق انداخت. وقتي مطمئن شد همسر و فرزندانش در خواب عميقي هستند، به طرف زير زمين به راه افتاد. در حالي که دستش را حمايل شعله شمع کرده بود، وارد زير زمين شد. خنده موذيانه اي کرد و شمع را روي طاقچه قديمي گذاشت. خمره سکه هايش را از زير ديگ مسي بيرون کشيد و کيسه سکه هايي که از سود آخرين تجارتش به دست آورده بود را در خمره خالي کرد.
قند در دلش آب مي شد. اين خمره هم کم کم داشت پر مي شد. دستش را ميان سکه ها فرو برد. برق طلايي رنگش ديوانه اش مي کرد. هيچ چيز به اندازه پر شدن خمره سکه هايش شادش نمي کرد. ديگ مسي را دوباره روي خمره گذاشت و شمع را خاموش کرد.
آن شب هم مثل هر شب فکر و خيال سفر و تجارت بعدي راحتش نمي گذاشت. شنيده بود به تازگي تجارت ادويه رونق زيادي پيدا کرده است. با خود گفت: صبح زود براي سفر به هند آماده مي شوم... نبايد از غافله تاجران عقب بمانم.
خواجه ماجد، با افکار و رؤياي تجارت ادويه، به خواب رفت. فرداي آن روز مقداري از سکه ها را برداشت و راهي هند شد. تا آن جايي که مي توانست ادويه خريد و به وطن بازگشت. ادويه ها را با قيمت گزافي فروخت و اين بار هم سود زيادي به دست آورد. سکه هاي طلا خمره اش را پر کرده بود، اما حرص داشتن سکه هاي بيش تر راحتش نمي گذاشت.
خمره ديگري خريد. دوباره راهي هند شد و اين بار هم سود فراواني به دست آورد. تصميم گرفت براي تجارت به کشورهاي ديگري هم سفر کند.
خواجه ماجد همسر و خانواده اش را از ياد برده بود. با اين که هميشه دور از آن ها زندگي مي کرد، حتي يک بار دلش برايشان تنگ نمي شد. آرزو داشت روزي ثروتمندترين مرد دنيا شود. مي خواست کاري کند که تمام ثروتمندان به او حسادت کنند. به کشورهاي مختلف سفر مي کرد و با کشتي اجناس زيادي مي آورد و سود آن ها را در خمره هاي طلا پنهان مي کرد.
 
روزي همسرش که از اين زندگي خسته شده بود، رو به همسر خود گفت: خواجه! يک کم هم به فکر ما باش... تا کي بايد تنها زندگي کنيم و بار سخت زندگي را به دوش بکشيم؟!
خواجه بدون اعتنا نگاه تلخي کرد و گفت: اگر من شما را تنها گذاشته ام و رنج سفر را تحمل مي کنم، فقط به خاطر رفاه و آسايش شماست.
همسر خواجه ماجد که شوهر طمع کارش حتي يک سکه هم به او نمي داد، به سراغ ريش سفيد فاميل رفت و از او خواست که با همسرش صحبت کند و او را قانع کند که به زندگي عادي برگردد و تا اين حد سفر نکند. بزرگ خاندان ساعت ها خواجه ماجد را نصيحت مي کرد و تلاش داشت تا او را متوجه حال خانواده اش کند.
خواجه ماجد که تا آن موقع ساکت بود و فقط به حرف هاي پيرمرد گوش مي کرد، لب به سخن گشود و گفت: قبول است. من حرف هاي شما را مي پذيرم؛ اما اجازه بدهيد فقط يک بار ديگر به سفر بروم. قول مي دهم اين بار، آخرين باري باشد که به تجارت مي روم و اين هم فقط به خاطر رفاه خانواده ام است.
پيرمرد خوشحال شد و گفت: مي خواهي براي آخرين بار به کجا سفر کني؟
خواجه پوزخندي زد و گفت: مي خواهم گوگرد پارسي به چين ببرم و از آن جا ظروف چيني بخرم و به هند ببرم. از هند نيز ابريشم و ادويه به شام ببرم. سپس فولاد دمشقي به روم ببرم و با پول آن، ظروف شيشه اي بخرم و به مصر ببرم. از مصر هم مي خواهم پارچه هاي کتان به يمن ببرم و از يمن سري به حبشه بزنم تا مقداري عاج فيل بخرم و پس از آن به خوارزم و ترکستان بروم. از آن جا مي توانم مقداري پوست خز بخرم و به فارس بياورم و از فارس با قاليچه هايي که خريده ام به جزيره خودمان بر گردم و از آن پس به استراحت بپردازم!!!
پيرمرد که فهميده بود تمام حرف ها و نصيحت هايش بي فايده بوده است، سکوت کرد و خواجه ماجد را تنها گذاشت.
خواجه دوباره بار سفر بست و به دنبال آرزوهاي بي پايانش به راه افتاد.
***
يک سالي مي شد که خبري از خواجه ماجد نبود. خانواده اش نگران بودند، اما نمي دانستند چطور مي توانند خبري از خواجه بگيرند. تا اين که يک روز مرد ژنده پوشي درب خانه خواجه را کوبيد و گفت: من غلام خواجه ماجد هستم که در سفرها همراهش بودم.
همسر خواجه که خوشحال شده بود بي صبرانه پرسيد: تو را به خدا زودتر بگو خواجه ماجد کجاست؟ از او چه خبري داري؟
مرد سرش را پايين انداخت، مِن و مِني کرد و گفت: راستش را بخواهيد در راه بازگشت به کيش بوديم که راهزنان به ما حمله کردند و تمام اموال خواجه را بردند. خواجه که نمي توانست نبود سکه ها و اموالش را تحمل کند، سکته کرد و مرد!
همسر خواجه دو دستي بر سرش زد و گفت: خواجه مرد؟!؟ مي دانستم بالاخره حرص و طمع و آرزوهاي بي پايانش کار دستش مي دهد.
پسر خواجه نزديک تر آمد و گفت: پدرم هنگام مرگ وصيتي به ياد فرزندان و همسرش نکرد؟!
مرد با شرمندگي گفت: آخرين حرف هاي خواجه فقط در مورد خمره هاي طلايش بود. او نگران و ناراحت بود که ديگر نمي تواند سکه هاي طلايش را ببيند!
پسر سرش را به علامت تأسف تکان داد. نگاهي به مادرش انداخت و گفت: مادرجان! خانواده پدر ما، خمره هايش بودند؛ نه ما. او عاشق طلاهايش بود نه خانواده اش. پس ما هم برايش عزاداري نمي کنيم. چون خانواده اش نيستيم. بگذار خمره هايش برايش عزاداري کنند که خانواده اش هستند!
منبع:نشريه ديدار شماره 132